الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )

327

نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )

خاك‌آلوده را به آنها داد و دختران رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم سر برهنه بيرون آمدند و اسب او را ديدند زين از سوار خالى مانده . پس براى فقد او به سيلى چهرهء خويش را خون‌آلوده كردند و با سوز درون اشك از چشم فرو ريختند ( گويا اين شعر از فصحاى عرب نيست و يكى از متأخّرين گفته است الفاظ آن فصيح نيست ) . ( 1 ) و از صاحب مناقب و محمد بن ابى طالب نقل است كه : اسب امام عليه السّلام از دست دشمن گريزان سوى امام آمد و كاكل در خون او آغشته كرد و از آنجا سوى سراپردهء زنان آمد شيههء زنان و نزديك خيام سر بر زمين مىكوفت تا بمرد . و چون خواهران و دختران و اهل بيت او اسب را بىسوار ديدند فرياد به گريه و شيون بر آوردند و امّ كلثوم دست بر سر نهاد و گفت : « وا محمّداه وا جدّاه وا نبيّاه وا ابا القاسماه وا عليّاه وا جعفراه وا حمزتاه وا حسناه هذا حسين بالعراء صريع بكربلاء محزوز الرّأس من القفا مسلوب العمامة و الرّداء » : اين حسين است در ميدان افتاده در كربلا سر او از قفا بريده و عمامه و رداى او ربوده‌اند ؟ ! اين بگفت و بيهوش شد . ( 2 ) و در زيارت مرويّه از ناحيه مقدّسه است : « و اسرع فرسك شاردا الى خيامك قاصدا محمحما باكيا فلمّا رأين النّساء جوادك مخزيّا و نظرن سرجك عليه ملويّا برزن من الخدور ناشرات الشّعور على الخدود لاطمات الوجوه سافرات و بالعويل داعيات و بعد العزّ مذللات و الى مصرعك مبادرات و الشّمر ( با الف و لام ) جالس على صدرك مولغ سيفه على نحرك قابض على شيبتك بيده ذابح لك بمهنّده و قد سكنت حواسّك و خفيت انفاسك و رفع على القناة رأسك » . يعنى : « اسب تو شتابان آمد به آهنگ سراپرده‌هاى تو شيهه زنان و گريان و چون زنان آن اسب را زبون ديدند و زين را بر آن واژگون از پرده بيرون آمدند موى بر روى ريخته و پريشان كرده و سيلى بر رخسار زنان و رويها گشاده شيون كنان پس از عزّت خوار گشته سوى قتلگاه تو شتابان شمر بر سينهء تو نشسته و شمشير بر گلوى تو نهاده محاسن تو را به دست گرفته و تيغ هندى . . . حواسّ تو خاموش و دم فرو بسته و سر مطهّر تو را بالاى نيزه زدند » . مترجم گويد : اين اسب معروف به ذو الجناح است و در تواريخ و مقاتل معتبر قديم كه در دست ماست اين نام نيست مگر در روضة الشهداء ملا حسين كاشفى ؛ و چنان كه گفتيم اكثر كتب قديم به دست ما نرسيده است و نمىتوان گفت همهء مطالب آن كتب در اين كتابها كه داريم مندرج است . ( 3 ) ابن نديم در كتاب فهرست خود كه در سال 377 تأليف كرده است سه ، چهار هزار كتاب تاريخ و انساب و سير شمرده است همه از مصنّفين معتبر و شايد ما سى كتاب از آن قبيل در دسترس خود نداشته باشيم پس چگونه توانيم عدم وجدان را دليل عدم وجود دانيم و